Sunday, October 26, 2008

شعر سکسی

انرژي:
هوس کردم تو را از کون بگايم ... دَرَت را با دلي پر خون بگايم
اگر مانند ليلي ناز کردي ... تو را از جانب مجنون بگايم
کنون برخيز و بر لب آر لبخند ... نشايد تا تو را محزون بگايم
کليد خانه ي خالي به دست است ... ولي خواهم تو را بيرون بگايم
بترکد چشم همسايه زحسرت ... اگر در سايه ايوون بگايم
نخواهي گر مرا بر تو هرج نيست ... روم حمام با صابون بگايم
منم در انتظار پاسخ تو ... اجازه گر دهي اکنون بگايم

ليلي:
ز گاييدن روا گردد مرادت؟.................نكردي تو به سختي هيچ عادت؟
اگر روزي نكردي يك كوس تنگ...........دگر چيزي نسازد هيچ شادت؟
تمام زندگي " كردن " نباشد..............كمي تنگ كي شود كون گشادت؟
انرژي جان مشو دلتنگ از من............فقط شعر ي است از بهر جوابت

انرژي:
تو را در شعر بالا، جان ليلي ... نباشد هيچ منظوري و ميلي
مراد ما بود ليلي ديگر ... که مجنون را اذيت کرد خيلي
تو ليلي جان مترس از شعرهايم ... نساز از اشک چشم خويش سيلي
اگر منظور بر کون تو باشد ... زند بر کير من نيش رتيلي
مرا خوشتر بود از قنبل تو ... چپانم کير در پشت تريلي

ليلي:
نگفتم تو مرا گفتي ليلا........................ولي ليلا نباشد بهتر از ما
لوند وعشوه گر،ناز وملوسم...................كه د ردنيا نباشد بهر من تا
هميشه بر لبم خنده نشستس...............ولي چشمم پر از راز است و رمز است
لبم را لب نگو ياقوت لعل است.................درون ديده ام دريا نهان است
جنيفر لوپزش را هيچ دانم......................رتيلت گر زند آن هم به كانم
كني كير خودت را در تريلي ....................ازيرا قنبل من را نديدي

انرژي:
يار گر مثل تو باشد به دو پيرزن نخرم ... ناز گر ناز تو باشد سر سوزن نخرم
چشم لوچت دلم از ديدن دنيا بزند ... دهن گند تو را بهر چريدن نخرم
کس کيريت گشاد است چو دروازه ي غار ... کل دروازه به يک ثانيه کردن نخرم
لب تو گر لب لعل است، چٌسم بر لب لعل ... کون اگر کون تو حتي واسه ريدن نخرم
مختصر گر بشود جمع همه هيکل تو ... من تماميش به يک دانه ي ارزن نخرم

ليلي:
موي مرا نديده اي، طعنه زني به روي من
لعل مرا چشيده اي؟ گنده دهي جواب من
ناز مرا كشيده اند گل پسران خوبروي
تا كه نصيبشان شود از تن من عطر و بوي
من كه خودم نگفته ام ....جار زنند كو به كوي
به بود از براي زن هيكلي همچو هيكلم
گر زني اندر سر مال جان پسر نيست خيال
قصه گوشت و گربه است نمي شوم از تو ملال


انرژي:
لعل تو را چشيده ام، بوي پياز ميدهد ... شعر تو بيت بيت آن، درس نياز ميدهد
هيکل چاق و فربه ات، گوشت اگر چه باشدي ... گربه وحشي مرا، حس گراز ميدهد
گل پسران خوبرو، کس خل و کف نموده اند ... ور نه تو را چه عاقلي، مهلت ناز ميدهد؟!
جار زنند کو به کو! وه چه خراب گشته اي ... غره مشو! که اين نشان از ته باز ميدهد
کل کل ما چو سر رسد، ليلي بيست را نگر... بر سر کير گنده ام، نشسته گاز ميدهد


ليلي:
دگر من خود نگويم هيچ پاسخ
ولي هستم به حرف خويش راسخ
اگر با ما نبودت هيچ ميلي
چرا كردي خطابم تو كه: ليلي
كوس كيريه تو از بس گشاد است
درون آن رود بار تريلي
به روي من چسيدي و تو ريدي
ولي حسن خوش من را نديدي
به از ليلي فراوان بود در شهر
ولي ليلاي بيست هستم فقط من
نه تنها بيست بلكه صد هزارم
كه د ردوستي دمادم پايدارم
رضا را چون پسنديدم در اين سايت
بدادم من به او pm به كرات
دگر ندهم جواب هيچكس را
وليكن دوست مي دارم شما را
كني گر تو برايم قيل و فرياد
اگر فهمد رضايم مي زند داد
كه: تو اي nuclear از بس پليدي
ز ليلاي گلم زين سان رميدي
نگو زين پس چنين شعر درشتي
اگر نبود به قلب تو پلشتي
بود ليلاي من چون ماه تابان
صدايش جان دهد بر هر چه بي جان
نمي داني لبش آن لعل ياقوت
بود در طعم و مزه همچو شاتوت
Lili را گردني همچون بلور است
و درياي نگاهش پر غرور است
دو پستانش چه گويم من كه چون است
دلم همچو انار بهرش به خون است
ميان باريك و همچو سرو بالا
زدم ليسي ميان هر دو پا را
كوسش شيرين و پر آب و لعاب است
وليكن تنگي آن بي حساب است
به جاي راه رفتن مي خرامد
نگاهم را به جايي مي كشاند
همانجايي كه من حسرت به جانم
كه تا اين كير در كونش چپانم
چنان گرم و صميمي، مهربان است
كه روح من بدنبالش روان است
منم در شهر ديگر، او به تهران
در اندوه فراغش مي كنم جان
چه سازم چونكه خرما بر نخيل است
ز دوري قلب او چون من غمين است
كنون اي nuclear بشنو ز ليلي
كه جنبه دارد او بسيار و خيلي
بيا تا دست دوستي بر فشاريم
به جاي آن كه كون هم گذاريم
در دوستي هميشه باز باز است
كسشعر است كه كير تو دراز است
تريلي را ولش كن جان خواهر
بكن فكري براي كسب همسر
اگر شيرين، ترش يا كه ملس هست
خيالت راحت است هر شب يه كوس هست
دهانش را به گاييدن كشاني
و كونش را به فيضي مي رساني
دگر بر مي كشي دست از سر من
چو در خانه زند فرياد يك زن


انرژي:
ناز کمتر کن که مي ترسم کست پاره شود ... شوهر ناديده ات آنگاه بيچاره شود
با رضا خوش باش، در هر ثانيه پي ام بده ... گر رضا باشي، به او هر روز و شب دائم بده
ما حسادت در مرام خويش دور انداختيم ... هر که حسي از حسادت داشت بر او تاختيم
گر تو خوش داري چنان ما شکر صد باره کنيم ... نيک ميدانيم چون بر کير خود چاره کنيم
کير ما گر سيخ شد بهر تو ديگر کير نيست ... لايق آن کير چيزي غير يک شمشير نيست
ننگ بر کيرم اگر يک لحظه بر تو بنگرد ... مرگ بر دولم اگر دل بر لوايت بسپرد
آن که من هرگز نمي خواهم بگايم ليلي است ... بهر او يک پشم از تخم چپم هم خيلي است

ليلي:
تر شعر مرا چو بشنوي حرف بس است
حرفت چو حساب نيست پس حرف بس است
ياسين خواندن به گوش خر را ماند
در خانه اگر كس است يك حرف بس است


انرژي:
توانا بود هر که دانا بود ... هر آنچه که گفتيم بيجا بود
نه من آن چنانم که تو گفته اي ... پسر مثل من شوخ، يکتا بود
نه تو آن چناني که من گفتمي ... پري دختري کم چو ليلا بود
الا شاعر ساکت آويزون ... تو را کِيف بيش از تماشا بود...
اگر چهره خلق خندان کني ... ثواب از بر دين و دنيا بود



ليلي:
به هر زيبا رخي از جنس ليلي ......... كه مي سازد دلم آشفته خيلي
ولي يك پند را از من تو بشنو .......... مگوييد در مضامين نام ليلي
كه همچون جن و بسم اله به ناگه ......نصيبتان شود يك شعر ليلي
چنان توفنده و توپنده آيد................. تو گويي آمده يك گله فيلي
بكرده تجربه اين را انزژي.................كه در شعرش نگويد نام ليلي

انرژي:
دوباره قصد کل کل داري امشب ... دلي تنگ مسلسل داري امشب
سر تسليم آوردي فرو دوش ... تو گويا ليلي انگل داري امشب


ليلي:
بكن اي نكته را شاعر فراموش
"سر تسليم آرم من فرو دوش"
ترا رو كم كنم با شعرهايم
خفه سازم ترا من زير يك دوش
اگر اينها نسازد چاره كار
چپانم من ترا در حلق يك موش
اگر باشد به كون ليلي انگل
چرا تو مي كني انگشت هي توش
به جاي كل كل و زنگ مسلسل
بكن شورت و بيا بپر تو هم روش


انرژي:
در خواب ببيني که مرا يک روزي
رو کم کني از آتش شعر افروزي

گر شعر همان است که تو ميگويي
حقا که به شعر و شاعري ميگوزي


ليلي:
آنكه ميگوزد به شعر و شاعري nuclear است
آنكه فكر كرده كه گشته شاعري nuclear است
آنكه مي گويد صدها هزل در يك قطعه شعر
شعرهايش را دهم با شعر جواب nuclear است

انرژي:
ليلي اگر تو شاعري، من ميروم تا گردنه
يک چند چوپاني کنم، ما را به اينجا سننه

تِر ميزني با مِعر خود، بر فرق شعر و شاعري
بايد تو را ناميم با اين طبع "گوز السلطنه"


ليلي:
گويي كه رَوي تو تا سر گردنه ها
تا اينكه رها سازي بادي آنجا
آندم آيد ترا به سر يك شعري
زين رو گويند ترا "گوز الشعرا"


انرژي:
کس به سگ اندر فکن که کير انرژي
دوست ندارد کس زنان بلا را

شعر سرودن نه کار همچو تو باشد
تو بهتر است ليس زني کير رضا را

ليلي:
با شعر خودت مرا تو سخت آزردي
قلبم بشكستي، مرا اشك به چشم آوردي
گر شعر تو پاسخي است بر شعر ليلي
اي دوست به حرف بد چرا رنجاندي؟

1 comment:

farhan kamali said...

salam
drfar2002@gmail.com