Sunday, October 26, 2008

داستان سکسی من و عمه

خاطره مربوط مي شود به سكس من با عمه يكي از دوستانم كه در همسايگي ما خانه دارد زني حدود 45 ساله كه اندامي مانند يك دختر 18 ساله داشت شايد به خاطر اينكه بچه دار نمي شد و علتش هم از شوهرش بود كه اختلاف سني زيادي با اون داشت و اسمش فريده بود خلاصه من عاشق ساق پاي اون و كون اون بودم وقتي بيشتر تحريك مي شدم كه اون جوراب مشكي شيشه اي به پا مي كرد و براي خريد از خانه خارج مي شد من هم هميشه منتظرش بودم و دنباش مي رفتم اما نمي توانستم سر صحبت را با او باز كنم و احساسم را به اون بگوييم به هر حال يك روز از شانس من وقتي كه با دوستم بودم اون ما را ديد و جلو امد و با هم سلام عليك كرديم تا ان روز نمي دانست كه من با برادر زاده اون دوست هستم چند روز بعد يك روز كه سر كوچه ايستاده بودم ناگهان ديدم كه اون دارد مي ايد خودم را به نديدن زدم كه من را صدا كرد خيلي خوشحال شدم چون حداقل چند لحظه اي مي توانستم از نزديك با او صحبت كنم رفتم جلو و بعداز سلام عليك از من سوال كرد كه مي توانم به او كمك كنم كه وسايلي كه خريده است و سنگين است به منزلش ببرم و من فورا قبول كردم و با او وسايلي كه خريده بودم به منزلش بردم احساس كردم كه تمايل دارد چيزي به من بگوييد اما پشيمان شده است بعداز خوردن يك چاي از او خداحافظي كردم و رفتم خانه احساس عجيبي داشتم از ديدن ساق پاي او و كون او ديوانه شده بودم مجبور شدم كه يك دست جلق بزنم تا كمي ارام بشوم چند روز بعد بازهم او از من خواست كه براي كاري به منزلش بروم و اين رفت و امدها كم كم زياد شد و من با او احساس راحتي مي كردم تا يك روز كه به من شماره منزلش را داد و خواست كه به او زنگ بزنم روز بعد زنگ زدم و او از من پرسيد كه ايا حاضر است براي او يك كار ديگر انجام بدهم يا نه من كه هنوز نمي دانستم كه موضوع از چيست قبول كردم و او گفت كه فردا وقتي شوهرش به مغازه رفت به منزلش بروم تا با من صحبت كند من فرداي ان روز منتظر شدم تا شوهرش اقا محمود كه پير مردي حدود 65 ساله بود از منزل خارج شد و من رفتم و زنگ خانه را زدم امد و در را باز كرد و رفتم تو دو استكان چاي اورد و سر صحبت را باز كرد كه من بعداز مدتي به او گفتم كه چه كاري مي توانم براي او انجام دهم او گفت كه چون من را جواني خوب و با احساس مي داند مي خواهد كه مشكلش را حل كنم بعدش گفت كه شوهرش نمي تواند او را باردار كند و درمان هم روي او تاثير نداشته است و دكترها از او قطع اميد كرده اند اما او خيلي دوست دارد كه مادر شود اگر من حاضر بشوم كه با او سكس داشته باشم تا او باردار شود هر چه بخواهم به من خواهد داد من از اين حرف او جا خوردم چون انتظار چنين موضوعي را نداشتم نمي دانستم كه چه بگوييم اما مي دانستم كه من هم از اين رابطه ناراضي نيستم فقط پرسيدم كه به شوهرش چه خواهد گفت كه او گفت كه موضوع قطع اميد كردن دكترها از او را به او نگفته است و او فكر مي كند كه درمان به خوبي صورت گرفته است و اگر من از كس ديگر بچه دار شوم او فكر مي كند كه فرزند خود او است بنا براين مشكلي از اين بابت وجود ندارد وقتي خيالم از از اين موضوع راحت شد گفتم باشد از كي شروع كنيم كه ديدم لبخندي شهوت انگيز زد و گفت از همين الان من گفتم كه تا به امروز با كسي سكس نداشته ام و فقط فيلم ديده ام كه او گفت كه به من كمك خواهد كرد كم كم خودش را به من چسباند و لب خودش را بر روي لب من گذاشت و من را در اغوش گرفت من هم كه حسابي تحريك شده بودم او را در اغوش گرفتم و لب او را مي خوردم كه به من گفت برويم توي اتاق خواب وقتي وارد اتاق خواب شديم شروع به داوردن لباس خودش شد و با يك شورت مشكي در برابر من ايستاد من واقعا از ديدن ان اندام زيبا و موزون جا خورده بودم كه با صداي او كه مي گفت زودتر لباسهايت را دربياور به خودم امدم سريع لباسهايم را در اوردم و روي تخت خوا بيدم فريده امد جلو و شورتم را پايين كشيد و شروع به ساك زدن شد من تا ان لحظه اينقدر لذت نبرده بودم فريده خيلي عالي و استادانه ساك مي زد و من خودم را اختيار او قرار داده بودم حسابي كيرم را ليس زد و ان را با اب دهان خودش نرم كرد بعدش امد و با زهم از من لب گرفت و من بلند شدم و فريده را روي تخت خواباندم و ارام دست بر روي ساق پاي اوكشيدم من هميشه با ديدن ساق پاي او شهوتي مي شدم و حالا اين پاهاي زيبا در اختيار من بود شروع كردم به بوسيد ران پايش و همانطور كه جوراب مشكي هنوز به پايش بود بوسه بر ساق پايش مي زدم كم كم به طرف و شروع به ماليدن كس فريده كردم تا اين زمان متوجه حالت فريده نبودم ديدم كه از ماليده شدن كسش خيلي لذت مي برد شورتش را پايين كشيم واي چه كس قشنگي انگار كه تا به حال رنگ هيچ كيري را به خود نديده بود ديگر طاقت نداشتم كيرم را فرو كردم در كسش و شروع كردم به تلمبه زدن كم كم صداي فريده بيرون امد كه مي گفت يواشتر اما من ديگر نمي توانستم خودم را كنترل كنم و محكمتر تلمبه مي زدم نمي دانم كه چقدر طول كشيد كه ناگهان احساس كردم بدنم داغ شده و ابم را داخل كسش خالي كردم براي چند دقيقه همانطور روي فريده خوابيدم تا اينكه به خودم امدم و از روي او كنار رفتم فريده با نگاهي مهربان به من نگاه مي كرد از جايش بلند شد و گفت كه من خيلي خوب توانستم او را ارضا كنم بعدش يك تاپ از كمدش در اورد و پوشيد و از اطاق خارج شد من هنوز باور نداشتم كه با فريده سكس داشته ام و تمام اينها را رويا مي دانستم كه با صداي فريده كه من را صدا مي كرد به خودم امدم از روي تخت بلند شدم ساعت را نگاه كردم ديدم ساعت حدود 1 بعداز ظهر است سريع لباس پوشيدم و خواستم خداحافظي كنم كه ديدم فريده سفره ناهار را انداخته و از خواست كه ناهار با او باشم من گفتم كه شوهرت براي ناهار نمي ايد گفت كه شوهرش در مغازه ناهار مي خورد و اخر شب برمي گردد من به خانه زنگ زدم و گفتم كه خانه يكي از دوستانم مهمان هستم بعداازظهر ان روز فريده با من صحبت كرد و گفت كه براي بچه دار شدن هر راهي را امتحان كرده است و اين راه تنها راهي است كه مي تواند مادر شود به اون گفتم كه چرا بچه اي را به فرزندي قبول نمي كنيد گفت كه شوهرش قبول نمي كند به هر حال من هم به خاطر ارضاي خودم و هم به خاطر اينكه فريده به خواسته اش برسد همچنان هفته اي چند بار با او سكس مي كردم تا اينكه سه ماه از اين جريان مي گذشت كه يك روز وقتي به فريده زنگ زدم تا ببينم براي سكس كي به منزلش بروم ديدم كه خيلي خوشحال است و گفت كه مي خواهد من را زود ببيند من هم به منزلش رفتم و او به من گفت كه صبح جواب ازمايش تست حاملگي را پيش دكتر برده است و دكتر به او گفته است كه او باردار است من از اين حرف فريده احساس عجيبي در خودم حس كردم بعداز اين صحبت يك پاكت جلوي من گذاشت و گفت كه اين 1 ميليون تومان پول است كه براي زحمتي كه كشيده اي بعد به من گفت كه ديگر نمي تواند به سكس با من ادامه دهد و بايد اين ماجرا را فراموش كنيم من چيزي نمي توانستم بگويم چون از ابتدا قرار ما اين بود پول را برداشتم و از خانه فريده خارج شدم فراموش كردن اين ماجرا براي من سخت بود بنابراين تصميم گرفتم كه براي كار به پيش يكي از دوستانم در شهري ديگر بروم تا اين موضوع را فراموش كنم بعداز چند ماه كه به شهر خودمان برگشتم يك روز فريده را به همراه شوهرش در سر كوچه مان ديدم براي اينكه من را نبيند سريع خودم را پنهان كردم ديدم كه فريده بچه اي كوچك را در دست دارد صبح فرداي ان روز به فريده زنگ زدم و از او خواستم كه اگر بشود بچه را ببينم اول قبول نكرد وقتي من اصرار كردم راضي شد و بچه اورد كه من ببينم يك پسر زيبا و كوچك كه حاصل عشق من به فريده بود به نام ماني بعداز چند روز متوجه شدم كه فريده و شوهرش از محله ما رفته اند شايد براي اينكه هر گز هيچ كس نفهمد كه ان بچه چگونه به وجود امده است اين يك ماجراي واقعي است

No comments: